تبليغاتX
آفتابی ترین سایه

آفتابی ترین سایه

 

معرفت نيست درين معرفت آموختگان

اي خوشا دولت ديدار دل افروختگان

 

دلم از صحبت اين چرب زبانان بگرفت

بعد از اين دست من و دامن لب دوختگان

 

عاقبت بر سر بازار فريبم بفروخت

ناجوانمردي اين عافبت اندوختگان

 

يار ديرينه  چنان خاطرم از كينه بسوخت

كه بناليد به حالم دل كين توختگان

 

 

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 19:8 توسط ایلیا|

 

گفتي كه مي بوسم تو را گفتم : تمنا مي كنم

گفتي اگر بيند كسي؟ گفتم كه حاشا مي كنم

 

گفتي ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در؟

گفتم كه با افسونگري او را ز سر وا مي كنم

 

گفتي كه تلخي هاي مي گر ناگوار افتد مرا

گفتم كه با نوش لبم آن را گوارا مي كنم

 

گفتي كه از بي طاقتي دل قصد يغما مي كند

گفتم كه با يغماگران قدري مدارا مي كنم

 

گفتي كه پيوند تو را با نقد هستي مي خرم

گفتم كه ارزان تر از اين من با تو سودا مي كنم

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 19:1 توسط ایلیا|

 

  گر چه دوري ز برم همسفر جان مني ....

 

 

بهار می رسد

تو نیستی.. بهارِ من

بهانه ی سکوت وانتظار من

تو نيستي.. امیدِ من قرار من

تویی که سِحر گشته ای

ز زخمه های تار من

چه انتظار کهنه ای

تمام هستی مرا اسیر می کند

مرا ز خویش می كَند

به سوی تو روانه می کند

بهانه ی هزار و یک كلام شاعرانه می کند

اجیر آن نگاه مست و فاتحانه می کند !

مرا ز خویش دور کرده ای ولی

هنوز هم میان ما

سکوتهای عاشقانه حرف می زنند

تو محرمی هميشه ماندني هميشه خوب

سکوت را براي تو

 به دست این کلامهای بی بهانه می دهم

كلام را به دست واژه هاي صادقانه مي دهم

تو را به جشن يك جهان ترانه مي برم

ترا فسانه ميكنم

تو را عزيز لحظه هاي جاودانه مي كنم

بهار من

بهانه ی سکوت وانتظار من

اميد من قرار من

به من نگاه کن که باز

به خاك خيس چشمهاي خسته ام

 جوانه کرده ای

ميان اين سكوت عاشقانه لانه کرده ای

نگاه کن

هنوز هم میان هر حدیث پر ز نور

ميان قطره هاي اشك من ،

در اوج شام هاي سوت و كور

فقط تو خانه کرده ای

تو اي هميشه ماندني هميشه خوب

ميان لحظه هاي بودنم

تو آشيانه كرده اي! 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 15:49 توسط ایلیا|