آفتابی ترین سایه
چون صيد به دام تو به هر لحظه شكارم اي طرفه نگارم از دوري صياد دگر تاب ندارم رفته ست قرارم چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوانم تا دام در آغوش نگيرم نگرانم از ناوك مژگان چو دوصد تير پراني بر دل بنشاني چون پرتو خورشيد اگر رو بكشاني واي از شب تارم در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم از ديده ره كوي تو با عشق بشويم با حال نزارم برخيز كه داد از من ِ بيچاره ستاني بنشين كه شرردر دل تنگم بنشاني تا آن لب شيرين به سخن باز گشايي خوش جلوه نمايي اي بُرده امان از دل عشاق كجايي تا سجده گذارم گر بوي ترا باد به منزل برساند جانم برهاند ورنه ز وجودم اثري هيچ نماند جز گرد و غبارم روياي سبز گفتم مي ماني من ترا به خانه مان مي برم پنجره مان رو به شاليزار است در ما رو به خداست و تو در سبزي «نور» ريشه مي اندازي گفتم مي ماني ترا به خانه مان مي برم چايي تازه دمي روي اجاق حرف تنهايي من پهن اتاق و تو در خلوت شبهاي دراز همه را مي خواني افسوس! نماندي رفتنت فاجعه شد ياراي ديدنم نبود اين پرده اشك لعنتي حسوديش تازه گل كرده بود ديگر نديدمت اكنون سالهاست ترا در اشك خود مي جويم اما چه سود! تو پيدايت نيست. مرا از هجرتت ترساندي اي دوست دلم را بي سبب رنجاندي اي دوست! تو دشمن پروري هيهات هيهات مرا بر جاي دشمن راندي اي دوست! دريغا بعد عمري جانفشاني نگار بي وفايم خواندي اي دوست! به شكر خنده اي دل را ربودي ز يك طعنه مرا رنجاندي اي دوست! چو سوز عشق را در سينه ديدي مرا ليلاي مجنون خواندي اي دوست! شكايت سر مكن از چرخ گردون كه گردون را تو خود گرداندي اي دوست!


