تبليغاتX
آفتابی ترین سایه

آفتابی ترین سایه

 

  آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
   بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا
         نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
       سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا
            عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست 
        من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
      دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
     وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار 
         اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
             شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
   ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
                  ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
    اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
           آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
      در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا
     در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
     خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
     شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر
    این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 6:13 توسط ایلیا|

نمي دانم چه رازي در ميان چشم تو جاريست

كه من پيوسته فكرم را
رها در بيكران جادوي آن دريا
نگه مي دارم و پهلو نمي گيرم
نمي دانم چه نيرويي
ميان دو مرواريد رخشانت بنا كردي
كه من ساعات طولاني
در آن حيران سراي چشمهايت خيره مي مانم
ولي حرفي از آن جادو نمي گيرم
نمي دانم چرا اين راز را
از خواهش چشمان من پوشيده مي داري
و يا اين يك تمناي جهان ديده را
ناديده مي داري
دلم را واژگون كردي
مرا با آن نگاه آتشين ، هيهات !
به سر حد جنون بردي
نمي دانم چه كس از اين شب پرنور
طريق عشق بازي را نمي يابد
ولي من هر شب از اين آسمان پر ستاره
براي روز باران خوشه مي چينم
و در آن يك اميد تازه مي بينم
 

 

 
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 4:30 توسط ایلیا|
اي آرزوي من
 تو همان بخت مني كز ديار دور
پرپر زنان به كلبه من پاكشيده اي
بر بامم اي پرنده ي عرشي!خوش آمدي
در كلبه ام بمان
اي آنكه همچو من
يك آشيان گرم محبت نديده اي
با من بمان كه من يك عمر بي اميد
همراه هر نسيم به گلزار عشق ها
در جستجوي يك گل خوشبو شتافتم
مي خواستم گلي كه دهد بوي آرزو
اما نيافتم
 شبهاي بس دراز
با ديدگان مات بر مركب خيال نشستم اميدوار
دنبال يك ستاره ، فضا را شكافتم
مي خواستم ستاره ي اميد خويش را
اما نيافتم
  بس روزهاي تلخ
غمگين و نامراد
همراه موجهاي خروشان و بي امان
تا عمق بي كرانه ي دريا شتافتم
شايد بيابم آن گهري را كه خواستم
اما نيافتم
 امروز يافتم
گمگشته اي كه در طلبش عمر من گذشت
اما كنون نشسته مرا روبرو، تويي
آن كس كه بود همره باد سحر منم
و آن گل كه داشت بوي خوش آرزو تويي!
 ديگر شبان تيره نپويم در آسمان
تو،آن ستاره اي كه نشستي به دامنم
همراه موج ،در دل دريا نمي روم
تك گوهرم تويي كه شدي زيب گردنم
اي آرزوي من
تو همان بخت مني كز ديار دور
پرپر زنان به كلبه من پركشيده اي
بر بامم اي پرنده عرشي !خوش آمدي
در كلبه ام بمان
اي آنكه همچو من
يك آشيان گرم محبت نديده اي
 نوشين لبي كه جان به تنم مي دمد تويي
عمر مني كه تاب و توان داده اي به من
با من بمان كه روشني بخت من ز توست
آري تويي كه بخت جوان داده اي به من
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 14:21 توسط ایلیا|

اي هميشه خوب

 ماهي هميشه تشنه ام

در زلال لطف بيكران تو

مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست

موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات

زير آفتاب داغ بوسه هات

_اي زلال پاك_

جرعه جرعه جرعه مي كشم ترا به كام خويش

تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو!

اي هميشه خوب !

اي هميشه آشنا !

هر طرف كه مي كنم نگاه

تا همه كرانه هاي دور

عطر و خنده و ترانه مي كند شنا

در ميان بازوان تو!

ماهي هميشه تشنه ام

اي زلال تابناك!

يك نقس اگر مرا به حال خود رها كني

ماهي تو جان سپرده روي خاك!

نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:50 توسط ایلیا|