تبليغاتX
آفتابی ترین سایه

آفتابی ترین سایه

از ياد نمي برم، هرگز تو را و عشق زيباي تو را،
لحظه قشنگ دوست داشتن و به اوج رسيدن را،
خواستني و تمام نشدني
حالا اينجا كنار اين همه خاطره باراني،
تنها به تو مي گويم، دوستت دارم، كه مي خواهم بماني، بمانم،
نه در لحظه‌ها و ثانيه‌ها، نه، كه در تمام نفسها،
بي دریغ‌تر از هميشه
حضور معطر تو، بودن، درست همان زمان كه نيستي
و لحظه ها با بوي خاطره‌ها جان مي گيرند
مي مانند، مي مانند
براي من، فقط يك نگاه تو
همينقدر كه بدانم هستي، كافي است، بابايي
حالا همينجا و هرجا، كه نباشي و باشم، يك حس آشنا مرا با خود ميبرد
فرياد مي‌زنم، كه هستم، با تو، كنار تو

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 5:7 توسط ایلیا|

ليلي زير درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.
خون انار روي دست ليلي چکيد.
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد.
مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود.
کافي است انار دلت ترک بخورد.

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:20 توسط ایلیا|

یادت هست بابایی
از سپیدارهای کنار راه که با باد می رقصیدند گفتیم...
از کاج های کوچک خشک شده کنار نارون پیر، از اردیبهشت عشق و از سهراب
از سهراب که گفتم،

گفتی میخواهی دلم را بشکنی و به گریه ام بندازی؟!
گفتم بخدا نه
گفتی در این صبح قشنگ نمی توانی از زخم ها نگویی بابایی من
از غزل بگو نکند از یاد برده ای آن همه قول و غزل را؟!
گفتم این خورشید عالم تاب خیلی خوب می داند

که عشق با کوله باری از غزل به خانه دل من می آید
گفتی تو ماه را دوست نداری بابایی؟!
گفتم خیلی دوستش دارم
گفتی از ماه آسمان دلت بگو
گفتم برای اینکه از ماه تمام دلم بگویم بگذار دمی و درنگی ببینمت
پرده توری را کناره  زد و من دیدمش
همان ماه من بود که می خندید
خندیدم و قلم برداشتم و به یادگار بر روی ستون سنگی نوشتم
موسم اندوه که می رسد ماه را نگاه کنید...
و همان جا نشستم و یک دل سیر دیدمش
دیدمش...
دیدم..

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 8:37 توسط ایلیا|

دنيا که شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بي زنجير آفريد.

 آدم بود که زنجير را ساخت، شيطان کمکش کرد.
دل، زنجير شد، زن، زنجير شد. دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري!
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود. دستهاي شيطان از زنجير پر بود.
خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره کنيد. شايد نام زنجير شما عشق باشد.
يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت.
شيطان آدم را در زنجير مي خواست.
ليلي، مجنون را بي زنجير مي خواست.
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.
ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند.
ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند. زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 16:22 توسط ایلیا|

آب از آب تکان نخورد
نه دیدی و نه دیده شدی
رفت و گذشت، بی نگاهی که بوی مهربانی دهد
غافل از این که همین نزدیکی ها از آب آبی تر است دلی که میمیرد برای لحن کودکان یار
لحنی شبیه مریمی های پر پر

امشبم مثل همیشه ست
آره... .. .
باز هم سر میزند تنهایی
آره... .. .
از دوباره می آید دلتنگی
آره... .. .
با ندیدنش چه می کنی؟
هراسی ندارم
باهاش رفیقم این روزا

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 2:36 توسط ایلیا|