آفتابی ترین سایه
معرفت نيست درين معرفت آموختگان اي خوشا دولت ديدار دل افروختگان دلم از صحبت اين چرب زبانان بگرفت بعد از اين دست من و دامن لب دوختگان عاقبت بر سر بازار فريبم بفروخت ناجوانمردي اين عافبت اندوختگان يار ديرينه چنان خاطرم از كينه بسوخت كه بناليد به حالم دل كين توختگان گفتي كه مي بوسم تو را گفتم : تمنا مي كنم گفتي اگر بيند كسي؟ گفتم كه حاشا مي كنم گفتي ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در؟ گفتم كه با افسونگري او را ز سر وا مي كنم گفتي كه تلخي هاي مي گر ناگوار افتد مرا گفتم كه با نوش لبم آن را گوارا مي كنم گفتي كه از بي طاقتي دل قصد يغما مي كند گفتم كه با يغماگران قدري مدارا مي كنم گفتي كه پيوند تو را با نقد هستي مي خرم گفتم كه ارزان تر از اين من با تو سودا مي كنم گر چه دوري ز برم همسفر جان مني .... بهار می رسد تو نیستی.. بهارِ من بهانه ی سکوت وانتظار من تو نيستي.. امیدِ من قرار من تویی که سِحر گشته ای ز زخمه های تار من چه انتظار کهنه ای تمام هستی مرا اسیر می کند مرا ز خویش می كَند به سوی تو روانه می کند بهانه ی هزار و یک كلام شاعرانه می کند اجیر آن نگاه مست و فاتحانه می کند ! مرا ز خویش دور کرده ای ولی هنوز هم میان ما سکوتهای عاشقانه حرف می زنند تو محرمی هميشه ماندني هميشه خوب سکوت را براي تو به دست این کلامهای بی بهانه می دهم كلام را به دست واژه هاي صادقانه مي دهم تو را به جشن يك جهان ترانه مي برم ترا فسانه ميكنم تو را عزيز لحظه هاي جاودانه مي كنم بهار من بهانه ی سکوت وانتظار من اميد من قرار من به من نگاه کن که باز به خاك خيس چشمهاي خسته ام جوانه کرده ای ميان اين سكوت عاشقانه لانه کرده ای نگاه کن هنوز هم میان هر حدیث پر ز نور ميان قطره هاي اشك من ، در اوج شام هاي سوت و كور فقط تو خانه کرده ای تو اي هميشه ماندني هميشه خوب ميان لحظه هاي بودنم تو آشيانه كرده اي!
چون صيد به دام تو به هر لحظه شكارم اي طرفه نگارم از دوري صياد دگر تاب ندارم رفته ست قرارم چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوانم تا دام در آغوش نگيرم نگرانم از ناوك مژگان چو دوصد تير پراني بر دل بنشاني چون پرتو خورشيد اگر رو بكشاني واي از شب تارم در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم از ديده ره كوي تو با عشق بشويم با حال نزارم برخيز كه داد از من ِ بيچاره ستاني بنشين كه شرردر دل تنگم بنشاني تا آن لب شيرين به سخن باز گشايي خوش جلوه نمايي اي بُرده امان از دل عشاق كجايي تا سجده گذارم گر بوي ترا باد به منزل برساند جانم برهاند ورنه ز وجودم اثري هيچ نماند جز گرد و غبارم روياي سبز گفتم مي ماني من ترا به خانه مان مي برم پنجره مان رو به شاليزار است در ما رو به خداست و تو در سبزي «نور» ريشه مي اندازي گفتم مي ماني ترا به خانه مان مي برم چايي تازه دمي روي اجاق حرف تنهايي من پهن اتاق و تو در خلوت شبهاي دراز همه را مي خواني افسوس! نماندي رفتنت فاجعه شد ياراي ديدنم نبود اين پرده اشك لعنتي حسوديش تازه گل كرده بود ديگر نديدمت اكنون سالهاست ترا در اشك خود مي جويم اما چه سود! تو پيدايت نيست. مرا از هجرتت ترساندي اي دوست دلم را بي سبب رنجاندي اي دوست! تو دشمن پروري هيهات هيهات مرا بر جاي دشمن راندي اي دوست! دريغا بعد عمري جانفشاني نگار بي وفايم خواندي اي دوست! به شكر خنده اي دل را ربودي ز يك طعنه مرا رنجاندي اي دوست! چو سوز عشق را در سينه ديدي مرا ليلاي مجنون خواندي اي دوست! شكايت سر مكن از چرخ گردون كه گردون را تو خود گرداندي اي دوست!


